انقلاب
امروز
هجدهم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و نه
روستای کفرود
در مزرعه ای از معدود مزرعه هایی که هنوز در مقابل خشک سالی تاب آورده است.
زیر درخت سیب
کنار جوی آب
صدای تلپ تلپ موتور آب
و صدای پرنده ها
و صدای موسیقی قدیمی موبایل صاحب مزرعه
و صدای گفت گوی صاحب مزرعه با کارگران نقشه بردار
...
و من...
نشسته ام
و در حال دست و پا ردن در باتلاق افکارم
در فکر این که خطای تراز یابی چقدر شده است
در فکر این که چه ساعتی به کار ادامه بدهم
در فکر این که...
...
و اما...
در پس این همه افکار
همیشه و هر زمان
همه و جا و هر مکان
فکر او ذهنم را به چالش می کشد
و اشک حسرت را
که همراه همیشگی من است
به روی گونه هایم روان می سازد
و لبانم را گاه به دعا
گاه به شکوه
می گشاید.
این متن یکی از هزارن متنی بود که گذشته ای نه چندان دور دستان خواهشگرم می نگاشت.
دیروز کاملا اتفاقی جستمش.
حسی را که دستانم را به نگاشتنش وا داشت کاملا حس می کنم
در حالی که ذره ای از آن را اکنون نه در ذهن نه در قلب نه در پستو نه در پشت پنجره و نه در هیچ جای دیگر ندارم.
زمان آن گونه که باید سپری نشده است.
پس مرا چه شده است.
هیچ ملالی نیست که چه شده است...
هر چه هست خوب است
و بر وفق مراد
منت خدای را عز وجل
که به شکر اندرش مزید نعمت است...
تلفظ صحیح کفرود(به فتح کاف و فا و کسر واو)
عجب...