سلام
دیر زمانی است جوهر قلمم خشک شده است
افکارم به گل نشسته است
دلم پژمرده است
ولی طبیعت حال و هوای دیگر گونه ای دارد
زمستانش در راه شد است و بهارش در راه آمدن
و دل ما همچنان زمستان است
سرد است و سیاه است
سرمایش سوزان است
پوستمان را درنوردیده و یکراست به استخوان رسیده است
ملال دوری شما هست و ملال های دیگر نیز هست
و حوصله ای برای نقل شان نمانده است
شاید چون اینقدر تکرار شده اند و تنها تمسخری بر لبانی نشانده اند و دل را فسرده اند
آن چه برایمان مانده است
دستانی است و توانی است که آن ها را بالا بریم
و امیدی است که منتظر هرچه پر تر پایین آمدنشان باشیم
و از شما میخواهم که آمین گوی دعایمان باشید
...خدایا
...برادران و خواهران آزاده ی ما را که جرم شان آزادی خواهی است از بند اسارت آزاد نما
...ما را و مردم ما را آگاه کن
...شهامت مبارزه را به ما و مردم ما هدیه کن
...شهامت پذیرفتن انتقاد را به حاکمان ما اهدا نما
...سایه قانون را بر سرزمین ما بیفکن، قانونی که پیامد آن آزادی و عدالت است
...آمین
عجب...