سلام

سلام

دلم سخت گرفته است

گویی کم آورده ام

وامانده ام

کاش زبانی بود که یارای سخن گفتنش باشد

و ای کاش این جا نبودم

ای کاش نبودم

ای کاش نبودم و نا توانیم را

و بی تابی ام را نظاره گر نبودم

ای کاش به دام صیاد می افتادم

و بال های خسته ام را می چید

و برای زنش می برد

تا سوپی بسازد برای کودکان گرسنه اش

ای کاش در آسمان دچار طوفان می شدم

دست باد مرا می گرفت و با خود می برد تا مرگ

تا انتها

ای کاش ذره ذره می شدم

امشب چه بی تابم

بودن،مرا یارای بودن نیست

چشمانم نای گریستن ندارند

اشکی نمانده در کیسه چشمانم

پاهای وامانده ام مرا به دیاری دور می کشاند

دیاری که گذشت،چونان برق و چونان باد

در گذشته سیر می کنم و لحظه به لحظه خمیده تر می شوم

تا این که می شکند کمرم

آه،چه سنگین است کوله بار خاطراتم

پایم نیز می شکند و زمین گیرم می کند

و من اطراف را می نگرم

و با هر نظاره،تار موی دیگرم سپید می شود و می افتد

چون برگی از درخت زندگانیم

امشب چه اندوهی گریبانم را گرفته است

از درون،گلویم را می فشارد

.گویی قصد خفه کردنم را دارد

...من به اندازه یک ابر دلم می گیرد

چه کسی بود صدایم کرد...؟

................................................................................................

www.sases144.blogfa.com/page/mourn.aspx

سپیده دم

..... حق و باطل همیشه در پیکارند . و برای هرکدام طرفدارانی است، اگرباطل پیروز شود ، جای شگفتی نیست ، از دیرباز چنین بوده: واگر طرفداران حق اندکند ، چه بسا روزی فراوان گردند و پیروز شوند ......                          

                                                         (قسمتی از خطبه 16 نهج البلاغه)

به امید پیروزی ملت های مصر،لیبی،سوریه،عربستان،بحرین،یمن،کویت ،اردن و....


۱.این پست از وبلاگ ابوی کپی برداری شده است.

۲.ملت ایران را هم به لیست اضافه می کنیم.

نمی دانم

گاهی تو زندگیت دنبال یه نقص می گردی،یه عیب،یه علت...
فکر می کنی حوادث پشت سر همی که چند وقته بیخ گلوت رو گرفتن به همین عیب و نقص مربوط می شن.
اینقدر می گردی و می گردی ولی آخرش بی نتیجه اس.
حس می کنی همه چیز تاوان همون نقصیه که تو زندگیت ایجاد کردی.هر اشتباهی می کنی داری مجازات زخمی رو میدی که خودت روی پوسته زندگیت تراشیدی.اگه اون نقص رو پیدا کنی،یه مرهمی روش بذاری و درمونش کنی خیلی چیزا درست میشن،دیگه حتی اشتباه هم نمی کنی...
ولی هر چی می گردی همه جای تنش سالم سالمه،هیچ اثری از عیب و نقص و زخم و اینا نیس،همه چیز خیلی خوب کار می کنه ولی انگار این خوب کار کردنه به دلت نمی شینه.
هیچ قسمتی لنگ نمی زنه ولی کل سیستم که می خوان با هم کار کنن یه جاییش لنگ می زنه...
بازم یاد خاطرات بچگیم افتادم.خیلی کوچیک بودیم.دوتا میله آلومینیومی رو که از حاشیه ی یه تقویم دیواری کنده بودیم برداشتیم و با داداشم شروع کردیم به جنگیدن.خیلی خیلی خوش می گذشت.مث یه نبرد واقعی بود.چند دیقه که از شمشیر بازی مون گذشت،خسته و کوفته افتادیم رو زمین و نفس نفس می زدیم.فقط خسته بودیم ولی اثری از درد هیچ جای بدنمون حس نمی کردیم.یه لحظه محمد با ترس برگشت و گفت وای سعید همه جای بدنت خونی شده،من قبل از این که به خودم نگاه کنم متوجه یه عالمه زخمی شدم که رو دست و پا و سر و صورت محمد بود.
اون میله های آلومینیومی همه جای بدنمون رو تیکه و پاره کرده بود ولی اینقدر سرگرم بازی پر هیجانمون شده بودیم که نمی فهمیدیم چه بلایی داریم سر خودمون میاریم.

کیسه بادوم

ساعت یازده شب بود.ساکم روی دوشم بود و از باشگاه بر می گشتم خونه.
سرم درد می کرد،حالت تهوع داشتم،پاهام سست و بی جون بود.
دیگه حوصله آهنگ گوش دادن نداشتم،ترجیح دادم توی سر و صدای ماشینایی که توی خیابون رد می شدن قدم بزنم.
انگار همه غذاهایی که موقع افطار خورده بودم داشت از معده ام بر می گشت بیرون،به هر ترتیبی بود سعی کردم وسط پیاده رو بالا نیارم.
اتفاقایی که طول روز افتاده بود اومد تو ذهنم...
این روزا و هفته ها چقدر چگال اند،پر از حادثه و اتفاق و هر لحظه اش آبستن یه حادثه و یه اتفاق تازه اس...
حوادث و اتفاقایی که بیشترشون خوب و لذت بخش و وصف نشدنی اند،ولی...
یاد بچگیام افتادم.مادربزدگم هر از چند گاهی یه کیسه بادوم واسمون می اورد،یه انبر دست بر می داشتیم و می افتادیم به جون بادوما.
ده بیست تا که می خوردیم،تازه دهنمون به مزه بی نظیرشون عادت کرده بود که یه بادوم تلخ می اومد زیر دندونمون و اون همه طعم خوش رو از زیر زبونمون می برد.سه چهار تا بادوم دیگه می خوردیم تا دوباره طعم شیرینشون دهنمون رو پر کنه و همین طور ادامه می دادیم تا کیسه بادوم خالی می شد...
هیچ وقت یادم نمیاد توی دوران بچگی کیسه بادوم تموم بشه و طعم تلخ زیر زبونمون باشه،همیشه بادومای آخری شیرین و خوش مزه بودن.
امشب که از باشگاه می اومدم خونه یاد بادوم تلخی افتادم که روزش خورده بودم و بادومای شیرینی که طعم دهنم رو عوض کرده بود،و حالا یه گونی بادوم جلوم افتاده بود،پر پر بود،پر از بادوم...
منتظر من بودن که برم بشکنمشون...
خنده ام گرفت،آروم وسط پیاده رو خندیدم،
بیشتر خنده ام گرفت،بلند تر خندیدم،
نزدیکای خونه که بودم،وسط پیاده رو قهقهه می زدم...
همیشه سخت ترین مسائل،مسائلی که تموم سلولای مغزم رو درگیر خودشون می کردن،وقتی حل می شدن که بی خیالشون می شدم.همیشه زندگیم همین جور بوده...
شاید به اندازه که باید،روشون فکر شده،بررسی شدن،به چالش کشیده شدن،و حالا باید از توی مغزت درشون بیاری،بذاریشون توی یه محیط باز،تا هوا بخورن و به حال خودشون باز بشن...
کلید رو انداختم توی در،بابا پشت در بود،می خواست آشغالا رو بذاره بیرون.
سرم درد نمی کرد،حالم خوب بود...
پ.ن.1.آهای مردم سوریه!دمتون گرم...ایشالا تا آخر ماه رمضون نتیجه خونی رو که واسه آزادی دادید می بینید.شما زنده اید و نزد پروردگارتون روزی می خورید.
پ.ن2.خیلی وقت بود این مدلی ننوشته بودم.