سلام
سلام
دلم سخت گرفته است
گویی کم آورده ام
وامانده ام
کاش زبانی بود که یارای سخن گفتنش باشد
و ای کاش این جا نبودم
ای کاش نبودم
ای کاش نبودم و نا توانیم را
و بی تابی ام را نظاره گر نبودم
ای کاش به دام صیاد می افتادم
و بال های خسته ام را می چید
و برای زنش می برد
تا سوپی بسازد برای کودکان گرسنه اش
ای کاش در آسمان دچار طوفان می شدم
دست باد مرا می گرفت و با خود می برد تا مرگ
تا انتها
ای کاش ذره ذره می شدم
امشب چه بی تابم
بودن،مرا یارای بودن نیست
چشمانم نای گریستن ندارند
اشکی نمانده در کیسه چشمانم
پاهای وامانده ام مرا به دیاری دور می کشاند
دیاری که گذشت،چونان برق و چونان باد
در گذشته سیر می کنم و لحظه به لحظه خمیده تر می شوم
تا این که می شکند کمرم
آه،چه سنگین است کوله بار خاطراتم
پایم نیز می شکند و زمین گیرم می کند
و من اطراف را می نگرم
و با هر نظاره،تار موی دیگرم سپید می شود و می افتد
چون برگی از درخت زندگانیم
امشب چه اندوهی گریبانم را گرفته است
از درون،گلویم را می فشارد
.گویی قصد خفه کردنم را دارد
...من به اندازه یک ابر دلم می گیرد
چه کسی بود صدایم کرد...؟
................................................................................................
عجب...