آب تنی

تنی بر آب زدم...

آبی داغ سوزان،و به ناگاه آبی سرد و سوزان...

حالی برفت...

عطش

تن تو ظهر تابستون به یادم میاره...

گم و گور

از درد به خود می پیچیدم و او بر این باور بود که در درونم به دنبال تو می گردم.

تو را دیشب پیدا کرده بودم!

تو

مردم چه می دانند که اینچنین فرو رفتن من در خود از برای یافتن توست

و نه از درد به خود پیچیدن...

ناز نکن

چشم و رضا و مرحمت بر همه باز می کنی

چون که به  بخت ما رسد،این همه ناز می کنی

دل

روزگار چه می کند با من

یا روزگار چه نمی کند با من!!!

خوب یا بدش را نمی دانم...

شاید هم خوب می کند هم بد.

من که می گویم و میزیم و شاد می نمایانم،خوب کردنش را...

و نمیگویم و میزیم و گریه می کنم در پستو،بد کردنش را.

دیروز قهر کردم با خدایم و هنوز قهرم با او،

خودش هم خوب می داند که رنجیده ام،

سحرگاهان که برخاستم،زیر چشمی نگاهش کردم ولی قهر بودم،

تا شب،دیگر نگاهم را دزدیم...

ولی او همچنان می نگریستم،

نه زیر چشمی،که به دقت زیر نظرم گرفته بود.

بگذریم،اصلا رابطه من و خدایم به دیگران چه مربوط؟!

آنچه مرا می تکاند ازین گرد و غباری که ناملایمات زندگی بر تنم نشانده و یا پرند بر تنم نشانده و یا 

علمکده* ،شاید دوستانی باشند بهتر از برگ چغندر،از همان ها که یار،شب عید مرا طالب است،و 

خانواده ای که خیلی دورند و همیشه نزدیک ، و ...**

البته ترتیب موارد بالا مراعات نشده است!

و من چه می دانم،شاید نمیدانم!

راضیم،چون نمیخواهم نشیمن گاهم ناپایدار باشد...


*دانشگاه

**خودش می داند!