چهار شنبه
روز دیگری بود کنار زنده رود
و اینبار تفاوتی حس می شد
چون گذشته نبود
و دیدم اینبار در او انتظاری پاینده را
و چه زیبا دیدم آن را
و امید را اینبار دیدم
و رود را زنده دیدم
و زندگی را دیدم
و قلابی برداشتم
و نخی نامرئی
و چوبی بلند
و آنچه را که از خود به رود سپرده بودم
حال از او ستاندم
با یخ و ترشی ( لطفا واژه ترشی با لهجه اصفهانی خوانده شود: تا و را مضموم می باشند)
و ما بر لب رود نشستیم
و گذر عمر ندیدیم
و عکس رخ یار دیدیم
همان که بعضی ها در پیاله دیده بودند
البته مال ما اندکی فرق داشت
شکل و شمایلشان
و در اینجاست که مخاطب خنده سر می دهد
چون اشتباه اندیشیده است
از ما نیز همان است ای برادر
قصه چون پیمانه است
معنی اندر آن به سان دانه است
عجب...