چهار شنبه

روز دیگری بود کنار زنده رود

و اینبار تفاوتی حس می شد

چون گذشته نبود

و دیدم اینبار در او انتظاری پاینده را

و چه زیبا دیدم آن را

و امید را اینبار دیدم

و رود را زنده دیدم

و زندگی را دیدم

و قلابی برداشتم

و نخی نامرئی

و چوبی بلند

و آنچه را که از خود به رود سپرده بودم

حال از او ستاندم

با یخ و ترشی ( لطفا واژه ترشی با لهجه اصفهانی خوانده شود: تا و را مضموم می باشند)

و ما بر لب رود نشستیم

و گذر عمر ندیدیم

و عکس رخ یار دیدیم

همان که بعضی ها در پیاله دیده بودند

البته مال ما اندکی فرق داشت

شکل و شمایلشان

و در اینجاست که مخاطب خنده سر می دهد

چون اشتباه اندیشیده است

از ما نیز همان است ای برادر

قصه چون پیمانه است

معنی اندر آن به سان دانه است

تکرار

دعوت

 

- سلام ۵ دقیقه دیگه دعای توسله . زود بیای می رسی . تو رو خدا بیا.

- دعا کن برام .. خیلی...

اصلا هم نمی خوام دعا کنم من اون علیرضا که نجف باهاش جامعه کبیره می خوندم رو می خوام.

بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

- من همونم سعید . فقط یه کم داغونم.. دیگه روم نمیشه که هر کاری می خوام بکنم و بعد ازشون بخوام کمکم کنن..  باشه دعا نکن !

- بدو بیا دیگه . هنوز شروع نشده ها. تا به حضرت فاطمه برسه رسیدی ها. یادت نرفته که کی بردمون کربلا؟!  اینبار به خاطر خودشون بیا نه به خاطر اینکه ازشون چیزی بخوای.

- دعلی کمیلی که چند شب پیش زیر بارون خوندم منو یاد نجف انداخت.. یادم نمیره سعید.همین جا یه گوشه می شینم و می خونم .. اما من دعات می کنم !

- خیلی نامردی یعنی واقعا فکر کردی دعات نمی کنم؟ کاش میومدی...

نمی دونم چجوری فاصله خونه تا خوابگاه رو دویدم.. فقط با خودم می گفتم کاش دیر نشده باشه ...

در نمازخونه رو باز کردم و رفتم نشستم.

فهمیدم دیر نشده ..

يَا فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ

يَا قُرَّةَ عَيْنِ الرَّسُولِ يَا سَيِّدَتَنَا وَ مَوْلاتَنَا تَوَجَّهْنَا

وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكِ إِلَى اللَّهِ

وَ قَدَّمْنَاكِ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا

 يَا وَجِيهَةً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعِي لَنَا عِنْدَ اللَّهِ

 پ.ن: برای خودم و خودش نوشتم که هیچ وقت یادم نره...

امید

و دیدم زنده رود را که یدک میکشید با خود زایندگی را

و فقط خود می دانست که دبگر یائسه شده است

و دیدم جنازه ی امید را در پیکره ی زاینده رود که با خود می بردش

و می دانستم که آن را از رستن گاه خود آورده است

و با خود می بردش تا باتلاق

و دیدم باتلاق را که خود سرشار بود ار جنازه ها

از پیکره های بی جان امید ها

و دیدم باتلاق را که توان نداشت

تا ببلعد آن ها را

چه رسد به جان ها

و من نیز از خود را کشتم

و دادم به دست زنده رود

وصف حال

اصلا خوشم نمیاد که شعر یه آهنگ پاپ رو بذارم اینجا

به خصوص اگه یه شعر دخترونه لوس باشه

ولی وقتی این آهنگ رو شنیدم

نتونستم خودمو کنترل کنم:

نیستی دارم دق میکنم

نیستی دارم می پوسم

عکساتو من یکی یکی

برمیدارم می بوسم

پیرهن یادگاریتو

هر شب دارم بو می کنم

برای برگشتن تو

به آسمون رو می کنم

نیستی دارم دق میکنم

نیستی دارم می پوسم

عکساتو من یکی یکی

برمیدارم می بوسم

از خدا می خوام دوباره

تورو ببینم روبروم

قسم به اشک حسرتم

فقط همینه آرزوم

نیستی دارم دق میکنم

نیستی دارم می پوسم

عکساتو من یکی یکی

برمیدارم می بوسم

یه عالمه گل میارم

همه رو پرپر می کنم

هر شب دارم هممینجوری

با تنهاییم سر می کنم

تموم اشکام هدیه ی

 نبودنت کنار من

نمی دونی چی میگذره

به قلب بی قرار من

وای که چقدر سخته واسم

ثانیه هام بدون تو

دلم می خواد باز ببینم

چشمای مهربونتو

نیستی دارم دق میکنم

نیستی دارم می پوسم

عکساتو من یکی یکی

برمیدارم می بوسم

یه عالمه گل میارم

همه رو پرپر می کنم

هر شب دارم هممینجوری

با تنهاییم سر می کنم...

................................................................................................................................................

پ ن1...کاش میخوندش

پ ن2...one month + one day

آن مرد زیر باران آمد

شادی را بر می گزینم

میان آن همه چیز

در کیف پولم می گذارمش

و کیف پولم را در جیب عقبم می گذارمش

و هر جا می نشینم درش می آورم

تا مبادا له شود شادیم در زیرم

شش روزی که دوید

فکرم را با خود برد به خانه اش

پاییز بود یا زمستان

نمی دانم

سراب بود

سراب ناب بود

جسمم را ولی وا نهاده بود بهار شش روزه

زیر نور گبر خانه اش طاق باز دراز کشیده ام

باران بود که چلک چلک خود را به نور گیر خانه اش می زد

فکرم در فکر فرو رفته بود

و اصلا حواسش نبود که طاق باز خوابیده است

و کیف پولم در جیب عقبش است

و له شد شادیم در زیرش

و شادی له شده ام را در خانه بهار شش روزه وانهاد

و خود به خانه آمد

و باران همچنان خود را به نور گیر خانه بهار شش روزه می کوبید...