روز دیگری بود کنار زنده رود

و اینبار تفاوتی حس می شد

چون گذشته نبود

و دیدم اینبار در او انتظاری پاینده را

و چه زیبا دیدم آن را

و امید را اینبار دیدم

و رود را زنده دیدم

و زندگی را دیدم

و قلابی برداشتم

و نخی نامرئی

و چوبی بلند

و آنچه را که از خود به رود سپرده بودم

حال از او ستاندم

با یخ و ترشی ( لطفا واژه ترشی با لهجه اصفهانی خوانده شود: تا و را مضموم می باشند)

و ما بر لب رود نشستیم

و گذر عمر ندیدیم

و عکس رخ یار دیدیم

همان که بعضی ها در پیاله دیده بودند

البته مال ما اندکی فرق داشت

شکل و شمایلشان

و در اینجاست که مخاطب خنده سر می دهد

چون اشتباه اندیشیده است

از ما نیز همان است ای برادر

قصه چون پیمانه است

معنی اندر آن به سان دانه است