شادی را بر می گزینم

میان آن همه چیز

در کیف پولم می گذارمش

و کیف پولم را در جیب عقبم می گذارمش

و هر جا می نشینم درش می آورم

تا مبادا له شود شادیم در زیرم

شش روزی که دوید

فکرم را با خود برد به خانه اش

پاییز بود یا زمستان

نمی دانم

سراب بود

سراب ناب بود

جسمم را ولی وا نهاده بود بهار شش روزه

زیر نور گبر خانه اش طاق باز دراز کشیده ام

باران بود که چلک چلک خود را به نور گیر خانه اش می زد

فکرم در فکر فرو رفته بود

و اصلا حواسش نبود که طاق باز خوابیده است

و کیف پولم در جیب عقبش است

و له شد شادیم در زیرش

و شادی له شده ام را در خانه بهار شش روزه وانهاد

و خود به خانه آمد

و باران همچنان خود را به نور گیر خانه بهار شش روزه می کوبید...