امید
و دیدم زنده رود را که یدک میکشید با خود زایندگی را
و فقط خود می دانست که دبگر یائسه شده است
و دیدم جنازه ی امید را در پیکره ی زاینده رود که با خود می بردش
و می دانستم که آن را از رستن گاه خود آورده است
و با خود می بردش تا باتلاق
و دیدم باتلاق را که خود سرشار بود ار جنازه ها
از پیکره های بی جان امید ها
و دیدم باتلاق را که توان نداشت
تا ببلعد آن ها را
چه رسد به جان ها
و من نیز از خود را کشتم
و دادم به دست زنده رود
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۱/۱۹ ساعت 16:20 توسط ساسس
|
عجب...