و دیدم زنده رود را که یدک میکشید با خود زایندگی را

و فقط خود می دانست که دبگر یائسه شده است

و دیدم جنازه ی امید را در پیکره ی زاینده رود که با خود می بردش

و می دانستم که آن را از رستن گاه خود آورده است

و با خود می بردش تا باتلاق

و دیدم باتلاق را که خود سرشار بود ار جنازه ها

از پیکره های بی جان امید ها

و دیدم باتلاق را که توان نداشت

تا ببلعد آن ها را

چه رسد به جان ها

و من نیز از خود را کشتم

و دادم به دست زنده رود