واپسین نگاه سردت

ردپای داد و بیداد و همان نفرین پردردت

می زند چنگی بر این دیوار و آوار هنوز

بس که در حسرت فرداهای پر امید ماندم

من که واماندم از این آواز تکراری که خواندم

آرزوها می برم با خود به گور

نه به این جاها نه آن جاها، به فرداهای دور

گل هستیم بودی عطرت بهانه هستیم

قلب تو جاودان آشیانه مستیم

مهاجر من نبودم، گسستم در وجودم

مرا پرواز دادی در سکوتم

در این ناباوری گم گشت فریادم

و من بود و نبودم را، همه هستی وجودم را

چه زیبا بر دل طوفانی این باد دادم

به این دل یاد دادم

همان رسم و رسوم عاشق صادق نبودن را


یک روز یک کسی که خیلی دوستش دارم وقتی ناراحتیمو دید بدون اینکه بدون چرا ناراحتم این شعرو واسم

گفت.خیلی وقت بود می خواستم بذارمش ولی نمیشد...