دیده می بندم
شاید جمعه ای در کار نباشد
ولی من، ز سر تا پای، جمعه ام
و چه جمعه غریبی،
غربتش بغضی می شود در گلویت
و تا خفه کردنت هم شاید پیش رود.
چه جمعه سیاهی،
سیاهیش اشک می شود در چشمانت
و شوری اشکش تا کور کردن چشمانت شاید پیش رود.
چه اندوهی در دل و چه سودایی در سر و چه رنجی بر کف
کاش بودی و می رهانیدیم...
زین غم و زین درد...
نبودنت را تاب نمی آورم...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۱۲ ساعت 19:35 توسط ساسس
|
عجب...