شاید جمعه ای در کار نباشد

ولی من، ز سر تا پای، جمعه ام

و چه جمعه غریبی،

غربتش بغضی می شود در گلویت

و تا خفه کردنت هم شاید پیش رود.

چه جمعه سیاهی،

سیاهیش اشک می شود در چشمانت

و شوری اشکش تا کور کردن چشمانت شاید پیش رود.

چه اندوهی در دل و چه سودایی در سر و چه رنجی بر کف

کاش بودی و می رهانیدیم...

زین غم و زین درد...

نبودنت را تاب نمی آورم...